خرید بک لینک
بسم الله...

میگف روزی ک امد خواستگاری اش. دل تو دلش نبود ... همان جلسه اول بی انکه حرفی بزند نیرویی اورا در قلبش جا مبکرد... پایان جلسه فکر میکرد اکسی میخواهد او را ازش بگیرن..... حس اشنایی ک سالها میشناسدش... سخت بود... براب دوباره امدنشو پا گرفتن وصلت 313 هزار صلوات نذر کرده بود... دوباره امد وابنبار ان حس قویتر از قبل سد... دست خودش نبود گویی این عشق مدتها پیش باید میامدو نبود.... ده روز برای تحقیقات گذشت.. برای لحظه ب لحطه سخت گذشت .. تازه نوبت تحقیقات خانواده انها شده بود... وچقدر تحقیقات تلخی ک حتی استخاره هم بگوید خودت باید انتخاب کنی... بعد تحقیقات یک جلسه خانه ی ان دلبر رفتند هردو در سکوت... خجالت... کم حرفی غرق شده بودند.... او پیشنهاد جلسه مشاوره را از قبل برای خودش برنامه ریزی کرده بود... برایش مشاوره قابل هضم نبود ... ب اصرار و طنازی دخترانه اش اورا راضی ب جلسه مشاوره کرد... هردو رفتند در دانشگاهی ک برای دختر پردردو سنگین و تلخ بود... درمشاوره فکرها بازخوانی شد... بعد مشاوره ب مزار شهدای دانشگاه رفتند... چهل و پنج دقیقه ای هم در محوطه ی دانشگاه نشستند روبه طبیعت زیبا و زیر سایه و بازبان روزه.... حرفهایی زده شد ک دختر نمیخواست باور کند چنین چیزهایی را میشنود.... دوباره دنیا روی سرش حراب شد... چهارروز بعد دختر باتمام ان مهری ک از پسز بر دلش نشسته بود باقاطعیت نه گفت... بچه جان همه چی ک نباید ب عاشقی تموم شه :)

وحالا روز پنجم دختر یکساعت قبل امتحان روی علف محوطه دانشگاه ن میتواند بخواند ن میتواند بخوابد... بی صبرانه منتظر است دوباره زنگ بزنند و بگویند همه اش خواب بوده...

خدایا منتی نیس وظیفه بندگی بود.برای نجات خودش هم بود... ولی این ضعیف النفس راخودت کمک کن.ِِِ امید فقط توییی....

برچسب: تلخِ,تلخِ,تلخ, نویسنده: سینا طاهری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:52

صفحه بندی