بسم الله ...
خدایا سلام ...
این روزا خیلی به سال 88 تا 96 فکر میکنم . سالهای پر تلاطمِ سخت و پرماجرا و پر امتحان و مشقتی که .... فقط میدونم یه روز چشم باز کردم و دیدم خودم رو نمیشناسم ... و بازه ی 6 ساله ای رو به یاد ندارم و احساس کردم انقدر پیرهستم که فرصتهام تموم شد ... و پیر شدم پیر در حالی که هنوز 24سال بیشتر نداشتم ....
چقدر دردناک بود نشناختن خودم ... چقدر سخت بود لحظه هایی ک در جمع بودم و درخودم اه میکشیدم از شدت سختی ها ...
از عشق دبیرستان تا تغییر رشته تا عفت و حیا تا شیمی کاربردی تا ساری و ماجراهاش تا دانشگاه و بسیج تا اساتید و درس تا فرماندها و دوستان بسیج تا ناحیه و کرمی تا .... تا تمام روزهای گذشته .... برنامه های خوابگاه سخنرانی ها و جمع ها انتخابات و جهادی ها خیریه و سفرها و اردوها و دوره ها .... مثل صفحه ی فیلمی تند از جلوی چشمهام رد میشه ... چشم باز کردم و دیدم اول باری ک دعای توسل خوندم و نوری ار امام صادق علیه السلام دیدم ... چشم باز کردم و شهید کریمی و گردنبندی ک داد رو دیدم چشم باز کردم و دیدم خودم نیستم ....
خدایا ... من از خودم خسته ام ... خسته شدم خسته شدم
برچسب:
نویسنده: سینا طاهری